-->
heading design heading design heading design

خانه
پست الكترونيك


کودکانه ها


Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com
آرشيو

 


قالبهای فارسی

طراحی

 
heading design heading design
heading design heading design

سایه ها

 

 

Monday, June 21, 2004

جشنواره ساق پا و لاک ناخن




"برمودا؟ همون مثلثه که کشتیها توش گم میشن؟"
"نه دهاتی…برمودا یه شلواره"


"هیس، ساکت، خفه شین…استاد سخن میخوان یه داستان دو خطی بخونن"
"لختش کردم. دوست داشت به خودش چیزی بمالونه و من بخورم. حسابی ماست مالیش کردم. بعد…"
حضار از هوش می روند.


"من وبلاگ می نویسم پس هستم"


"من تو بچگیم بهم تجاوز شده"
"راست میگی؟"
"جون تو"
"تحت تاثیر قرار گرفتم…میام واست صد تا کامنت میذارم"


"پسر من سه ماهشه…نی نی ترین وبلاگ نویسه"
"میشه یه چیزی ازش بخونین؟"
"امروز یه عالمه جیش کردم. این پودر بچه ای که تازگیا اومده خیلی خوبه. شیر مادر بهترین غذای منه. بیسکویت مادر"


"من وبلاگ می نویسم پس هستم"


"امروز تولدمه….به مناسبت بیستمین سال تولدم، بیستمین وبلاگم رو درست کردم"


"چرا هیچی تو وبلاگت نیست؟"
"وبلاگ من وبلاگ سکوته"


"امروز مامان و بابا رفته بودن مسافرت. آقایی اومد پیشم. بس که… (این سانسور است) هوا بود، خسته شدم. آقایی خیلی مهربونه. از اینکه می خوام باهاش عروسی کنم خوشحالم"

"من وبلاگ می نویسم پس هستم"


"میشه شمارتون داشته باشم؟"
"برو از ننت شماره بگیر…ایکبیری"
"میشه آدرس وبلاگتون رو بگید؟"
"چرا نمیشه عزیز دلم….بنویس"


"ماجرایی رو که می خوام براتون بنویسم، به جون خودم به جون مامانم به جون هر کی دوست دارم واقعیه. یه روز من بودم و بیست تا دختر. بعد…."


"ما خیلی خفن تولید محتوا می کنیم. اند زبان هستیم. فردا روز ولنتاین رو جشن می گیریم"


"من وبلاگ می نویسم پس هستم"

.
.
.

"من وبلاگ می نویسم پس هستم"


"من فکر نمی کنم پس هستم"

|



 

  Thursday, May 13, 2004

روشنفکر

آروم از کنارش رد شو. نه بهتره دورتر واستی و نگاهش کنی. سراسر جذبه، مدهوش، مجنون. اگه دختری بايد صورتت گر بگيره و اينقدر سرخ بشه تا همه بفهمن. اون يه روشنفکره و ميدونی که روشنفکرا هميشه مردن. زنا در بهترين حالت ميشن همخوابه يه روشنفکر تا روشنفکر همه جا داد بزنه گور پدر ازدواج. بچه؟ اه اه حرفشم نزن.
روشنفکر موهای بلندی داره. بعضی وقتا مي بندتشون بعضی وقتا ميذاره تو باد تکون بخورن. روشنفکر از شيش ماهگی سيگار می کشيده. با اينکه يه بابای پولدار داره اما هميشه بهمن کوچيک می کشه. روشنفکر فقط قهوه می خوره. تلخ تلخ. هر چی تلخ تر باشه، فکرش روشن تره. روشنفکر هميشه کتاب دستش ميگيره طوری که اسم کتاب رو به خودش باشه و همه تو کف اين بمونن که روشنفکر چه کتابی ميخونه.
روشنفکر حتما وبلاگ داره. هر روز به هزار تا وبلاگ ميره و بدون اينکه چيزی بخونه، نظر خواهی رو باز ميکنه و کلی فحش ميده. روشنفکر فقط چند تا فحش بلده: کليشس. خطيه. هيچی نيست. خلاف نظر عاليجناب دريداس. و چيزايي شبيه اينا.
روشنفکر با اخلاق مخالفه. از نظر اون اخلاق وجد نداره. روشنفکر زبون چرب و نرمی داره. اصلا اول جذاب بوده بعد روشنفکر شده. روشنفکر زيراب ميزنه. بد ميگه. از سارتر و نيچه و گاهی فروِيد دليل مياره. بعد دختره يا زنه تور ميشه. عشق دوستشه؟ گور پدرش. مفاهيم از نظر روشنفکر عوض شدن. روشنفکر به زبان تازه اشيا رسيده. همينه که هر چی ميگه من نمی فهمم. چون من هنوز يه عقب مونده کليشه ای هستم.
|



 

  Monday, April 26, 2004

اولین

با خودم قرار گذاشته بودم توی وبلاگ فقط داستان بذارم. اما پیش اومد وقتایی که قصه ای برای نوشتن نبود و حرفها صف کشیده بودن تا بیرون بپرن. شاید این اولین و آخرین پست این بلاگ باشه شایدم نه. اما اومدم اینجا تا اگه قصه ای نوشته نشد و حرفی بود که ارزش گفتن داشته باشه، گفته بشه.
امروز بعد مدتها دوباره رفتم تو سلف دانشگاه. یه پسر بچه شاید نه سال یا ده سال یا دیگه 11 سال و نه بیشتر، یه جعبه نوشابه دستش گرفته بود و شیشه های خالی نوشابه رو جمع میکرد. رفتم به اون سن و سال خودم که زندگی وحشت و تلخی مدرسه بود و سایه خنک بازی و کوچه و کیهان بچه ها و پلنگ صورتی. دیدم اگه منم مجبور بودم جعبه نوشابه دستم بگیرم، نه خبری از دانشگاه بود نه خبری از نوشتن و نه خبری از تمام چیزایی که ممکنه بهشون بنازم.
من نمیدونم چرا یه عده به چیزایی که دارن افتخار می کنن. همش یه اتفاق بوده اینکه تو اون همه اسپرم، اسپرم مبارک خانوماوآقایون دل و جیگرش بیشتر بوده و قله رو فتح کرده. بعد تو یه خانواده خوب با شرایط عالی یا لااقل مناسب، پوشکشون عوض شده و سوار دوچرخه شدن و کیف و قلم دستشون گرفتن و گنده شدن و به هر چی خواستن رسیدن.
البته این یه سخنرانیه. ماها خوب بلدیم خطابه بگیم. شاید منم هنوز بدم میاد از اینکه تو یه ساندویچ فروشی کنار یه نوجوون روغنی شاگرد مکانیک بشینم. شاید منم اگه واسه اون بچه سر جعبه نوشابه رو گرفتم، فقظ خواستم افه بزرگواری بذارم. شاید منم اگه رسیدم به جایی جواب سلام خیلیا رو ندم....اما.....
اینا حرفایی بود واسه گفتن. یه ذره کلاس گذاشتن و داد زدن اینکه من ناراحتم. تا یه حرف نه چندان مهم دیگه.


|